|
درخواست وبلاگ نویسان از مخملباف
![]() هنرمند گرامی - جناب آقای محسن مخملباف : سلام ما وبلاگ نویسان ایرانی را از سراسر دنیا پذیرا باشید. اگرچه برای بیان این خواسته و یادآوری شرایط امروز ایران نیازی به مقدمه چینی نیست ولی ذکر گوشه ای از دلایل بیان خواسته مان یعنی پا پیش گذاشتن جنابعالی برای راه اندازی کانال تلویزیونی جهت انعکاس و اطلاع رسانی درمورد شرایط حساس کنونی ایرانی خالی از لطف نمی باشد. ایران امروز یکبار دیگر دستمایه عملکرد پلیدانه دیو استبداد است که گویی هیچگاه قصد ترک این سرزمین را ندارد. زندانهای ما پر است از انسانهای بی گناهی که حرفی در جهت طلب حقی به زبان آوردند و یا ممکن بوده که به زبان بیاورند. دوباره تن دانشجویانمان ترکه بیداد و ستم نشسته - قلمهایمان شکسته - مطبوعاتمان بسته و خون جوانانمان بر کف خیابان های شهر جاری شده است. در چنین شرایطی که سایه خفقان بر رسانه های این مملکت سنگینی میکند قطعا شما هم با ما هم عقیده اید که وجود رسانه ای فراگیر که پژواک دهنده اخبار و عقاید اکثریت سرکوب شده ساکن ایران زمین باشد ضرورتی انکار ناپذیر است. متاسفانه معذوریتی که اقتدارگرایان (که گویی انحصار مصاحبه با رسانه های خارجی آنهم در خاک شیطانهای بزرگ و کوچک فقط و فقط در چنته آنان است) برای سران جنبش سبز برای گفتگو با رسانه های خارجی بوجود آورده اند سبب شده که روزها در بی خبری و دلواپسی مردم یکی پس از دیگری سپرس میشوند . به همین سبب ما وبلاگ نویسان بر آن شدیم تا از جنابعالی که سوای قابلیتهای فردی و معتمد مردم بودن و میهن پرستی - به دلیل فراغت از وابستگیهای سیاسی و تشکیلاتی بهترین گزینه برای پا پیش گذاشتن جهت راه اندازی کانال تلویزیونی ملی در راستای اهداف جنبش سبز ملت ایران هستید تقاضا کنیم که رنج این کار را بخاطر ایران و ایرانی به جان خریده و در این راه قدم بگذارید. شکی نیست که درصورت پیش قدم شدن شما و اعلام شماره حسابی بدین منظور - ایرانیان سراسر دنیا هزینه مربوط به راه اندازی کانال مربوطه را متقبل خواهند شد. در پایان موفقیت روز افزون شما و جنبش سبز دموکراسی خواهان ایران را از خداوند خواستاریم. از وبلاگ رهایی سبز |+| نوشته شده توسط منتظر در جمعه نوزدهم تیر 1388 و ساعت 18:9 چه شاه باشه چه دکتر!!
|+| نوشته شده توسط منتظر در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 و ساعت 14:13 پول چماق ها از کجا می آید؟
1. ماجرای عقابی که روزی ز سر سنگ به پا خاست را که شنیده اید؟ همان که در اوج غور پرواز می کرد و ناگهان تیری... عقاب به تیر نگاهی کرد و ... پر خود را بر انتهای تیر دید. آهی کشید و گفت: ز که نالیم که از ماست که برماست! 2. سه-چهار ماه پیش وقتی از مقابل سینماها رد می شدم و صف طولانی و پرپیچ وخم مردم را برای تماشای شاهکار سینمایی استاد ده نمکی!! می دیدم آنقدر حالم بد م شد که نمی توانستم آنجا بمانم و به سرعت فرار می کردم!! یک روز که روبروی یک سینما با دوستی قرار داشتم و طبق عادت مألوف هموطنانمان دوستم دیر کرده بود به حدی از دیدن صف طولانی تماشاگران اخراجی ها عصبی شدم که وقتی دوستم با چند دقیقه تأخیر رسید حسابی از خجالتش در آمدم! این عصبانیت اما نه از حسادت به آقای ده نمکی و همفکرانشان است که چرا مرد از ساخته آنها استقبال می کنند. چرا که اصولاً چنین چیزی حسادت برانگیز نیست و از ان لحاظ بیشتر دلم برای ده نمکی می سوزد که مجبور است برای کشاندن مردم به سینماها چشم بر چیزهایی که همیشه بر آنها می شوریده ببندد و برای فروش بیشتر در فیلمش از ترانه های به قول خودشان مبتذل و حرکات موزون استفاده کند. مردمی که در صف ها می دیدیم فقط برای همین تابوشکنی های ده نمکی به سینما آمده بودند نه برای شنیدن افکار ایشان. برای من یادآوری خاطرات سالهای نه چندان دور بود که فروش میلیاردی اخراجی ها را ترسناک می کرد. دردناک بود که می دیدم مردم پولشان را به جیب کسانی می ریزند که تا 7-8 سال پیش سوار بر موتور و چماق به دست خیابان های شهر را قرق می کردند و امروز فرهنگی شده اند انگار دوباره آلزایمر ملت عود کرده... به هرکه می رسیدم می گفتم. می گفتم دیدن این فیلم و پول دادن برای آن یعنی پولتان را می دهید برای اینکه چماق بخرند و کتکتان بزنند. و هیچ کس باورش نمی شد. بیشترشان لبخندی می زدند و می دان ته دلشان نگران حال من بودند که از بس دنبال بحث های سیاسی بوده خل شده! عقلایشان هم که منطقی تر برخورد می کردند و خاطرات سالهای چماق را تجربه کرده بودند می گفتند اشتباه می کنی. دوران چماق به دست ها تمام شده. نمی بینی؟ ده نمکی فیلم می سازد... الله کرم روزنامه نگار شده. و این بار من بودم که لبخند می زدم و... می ترسیدم! 3. و چماق ها برگشتند! و همان هایی که در صف های طولانی اخراجی ها در انتظار می ایستادند تا وارد سالن ها شده برای شاهکار استاد کف و سوت بزنند، امروز، هنوز، کبودی تنشان و سوزش چشمانشان کاملاً خوب نشده. اما خوب خواهد شد و یادمان خواهد رفت که چه برما گذشت. باز این آلزایمر لعنتی سر و کله اش پیدا خواهد شد و باز در صف های اخراجی های3 خواهیم ایستاد. باز کف و سوت خواهیم زد. و باز کتک خواهیم خورد. پی نوشت: اگر دوست دارید در باره چماق دار ها بیشتر بدانید، کلیک کنید. |+| نوشته شده توسط منتظر در چهارشنبه دهم تیر 1388 و ساعت 14:30 شرح در متن!!
نامه ای از یک دوست
این روزها دیگر عادی شده است که اگر روزنامه نگاران و زنان را به زندان هم بیاندازند، از زندان هم گزارش خبری به رسانه ها ارسال می کنند. این مطلب از دوستی در ایران رسید که در زندان بزرگتری هست این روزها. دیوار زندان را کمی بزرگتر کرده اند اما فضای بیرون درست عین اوین است با این همه خبر را نمی توانند حبس کنند. دل نوشته ای رسید که می گذارمش همین جا تا با هم بخوانیم. برای شنیدن بیشتر این صداها که به سختی از گلوی دوستانمان بیرون می آید همه ما باید کمک کنیم. سلام خواهر... در شروع پیام بگویم که به شدت تحت فشارم و مرتب در حال عوض کردن محل اسکان خود هستم. یکی از مشکلاتی که به شایعات دامن می زند نبودن رسانه های ازاد است. شایعات پیرامون مهندس موسوی در حال شدت گرفتن است. این ها را برای تو می گویم که دسترسی به بیشتری نسبت به من به ادم ها و رسانه ها داری.... امروز من به هر مشکلی که بود با مهندس موسوی به سمت مسجد قبا امدم. زودتر وارد مسجد شدم تا اوضاع را برای ایشان گزارش کنم. جمعیت بی نظیر و حضور نیروهای ویژه انتظامی و لباس شخصی های بیشمار بود. مهندس تا نزدیکی حسینه ارشاد امد که به علت ازدحان نتوانست وارد مسجد شود. از مسیر دیگری سعی کرد که خود را به مسجد برساند که این نیز میسر نشد. برای اقای علیرضا بهشتی توضیح دادم که شرایط حضور مهندس فراهم نیست.ابتدا علیرضا و سپس محمد رضا بهشتی با مردم صحبت کردند. نیروهای اطلاعاتی و لباس شخصی خود را به تیم حفاظت معرفی کردند و من هم مطلع شدم که چه کسانی درون مردم از نیروهای حفاظتی هستند. با افسر ارشد نیروهای انتظامی و اطلاعاتی مذاکرده شد و قرار شد که بلندگویی دستی در اختیار ما قرار دهند تا مهندس موسوی از طریق بلندگو با مردم سخن بگوید که ا ینگونه نیز شد و قرار شد نیروهای اطلاعتی فیلم بردار مردم را متوقف کنند که این نیز از سوی مقام مسوول مورد پذیرش قرار گرفت. در اخر مامورین نیروی انتظامی که یک طرف خیابان را بسته بودند، مردم را به خروج از مسیر مقابل راهنمایی می کردند. مردم با حضور لباس شخصی ها که برای من مشخص شده بودند از سمتی که پلیس اشاره می کرد در حال متفرق شدن بودند که حدود 500 متر جلوتر، یکان امداد نیروی انتظامی به همراه بسیج شروع به ضرب و شتم مردم کردند. 3 زن و 4 مرد در لحظه ابتدایی این حمله مجروح شدند و مردم از خیابان دیگر در حال پراکنده شدن بودند که دکتر علی مطهری که به منظور شرکت در مراسم امده بود با صحنه زدو خورد مردم رو به رو شد. مردم به او حمله برندن و جملاتی مثل: می بینی؟ ما بی دفاعیم چرا ما رو می زند، اقای مطهری؟ پدرت شهید شد که مردم رو بزنند؟ پیش علی مطهری شکایت کردند... دست علی مطهری را گرفتم و او را به سمت نیروهای انتظامی بردم تا او با انها صحبت کند که اجازه دهند مردم بدون مزاحمت از خیابان خارج شوند که به یکباره 2 عدد نارنجک اشک اور و فلفل از تفنگ یگان امداد شلیک شد و من و علی مطهری مجبور شدیم که از محل به سرعت دور بشیم. در مسیر مردم هر کدام که به علی مطهری می رسیدند به نوعی گلایه خود را مطرح می کردند. عده با گریه وعده با داد و عده با شعار مرگ بر دیکتاتور ! منزل مطهری در نزدیکی حسینه ارشاد بود، او را تا منزلش همراهی کردیم، چند باری با بغض گفت نباید اینطور می شد، وضع از کنترل خارج شده است. اقای.... بازی احمدی نژاد را خورده است. به هر حال از مسجد قبا تا زیر پل سید خندان، انواع واقسام نیروهای انتظامی و بسیجی و یگان ویژه و یگان ضد شورش حضرو داشت. مهندس موسوی در حبس خانگی نیست. مهندس موسوی در حال فرار به خارج از کشور نیست. مهندس موسوی تحت فشار بسیار است تا این جریان را خاتمه دهد اما گفته تا اخر پای ارای مردم ایستادم. مهندس موسوی با لباس مبدل شب ها در بین مردم حضور پیدا می کند و صدای الله اکبرهای انها را می شنود. در روز های ابتدایی که درگیری به شدت اوج گرفته بود نیز سوار بر موتور مقاومت و ایستادگی مردم را مشاهده می کرده است. مهندس مردم را سپر خود نکرده است. در مسجد قبا اقای خاتمی صحبت نکرده است. اقای موسوی تا نزدیکی مجسد قبا امد، حتی پیشنهاد دادیم که از محل خودروی شما تا مسجد برای شما کوچه باز میکنیم که بیایید اما تیم حفاضت ایشان مخالفت کرد. علاوه بر خانواده هاشمی، هادی غفاری، سید محمود دعایی، مهدی کروبی حضور داشتند. این متن رو تلفنی به یکی از دوستان گفتم و او برایت میل خواهد کرد. ... من برای جلوگیری از افزایش و شیوع شایعات پیرامون مهندس موسوی حتی در حال خوف و رجا و در حال اضطرار تلاش می کنم و به هر شکلی تلاش خود را انجام می دهم. شما هم کمک کنید که شایعات قوت نگیرد. در انتشار صحیح این متن مختار هستید و اگر تا دو روز اینده از من در فیس بوک خبری نشد حتما من را دستگیر کرده اند. من هم عضو روزنامه کلمه بوده ام هم عضو ستاد ایشان و هم عضو حزب مشارکت که از نظر دستگاه امنیتی هر یک از این ها جرم محسوب می شود. وضعیت من مهم نیست. مهم انتشار صحیح اخبار پیرامون مهندس است. سرفراز باشی منبع: روزآنلاین |+| نوشته شده توسط منتظر در دوشنبه هشتم تیر 1388 و ساعت 22:55 یک پایان، یک آغاز
همیشه باید از جایی شروع کرد و من... از اینجا. دقیقاً از همونجا (اون بالا) شروع کردم. چه را؟! خب معلوم است، نوشتن را! بگذارید اینطور بگویم که قصد داشتم چیزی بنویسم تا نوشته باشم. نمی دانستم چه. نمی دانستم چرا. نمی دانستم از کجا و به چه بهانه ای اما می دانستم که باید حرف بزنم. اگرچه سالهاست که به قول یارو گفتنی دستم به نوشتن آشناست اما از زمانی که وبلاگ نویسی مد شد(بعدش هم اپیدمی!) من کمتر نوشتم. یعنی در واقع، من از هول حلیم افتادم تو دیگ. تند و تند شروع کردم به وبلاگ ثبت کردن با آدرس ها و مضامین مختلف.(حالا که حساب می کنم 20 آدرس ثبت شده در بلاگ سرورهای مختلف دارم!) اولش خیلی حال می داد اما بعد دیگر حس خوبی نداشت هیچ، حس بدی هم پیدا کردم. حالم از وبلاگ نویسی به هم می خورد چون کلی وبلاگ داشتم که باید در آنها چیز می نوشتم اما وقتش را نداشتم. به همین دلیل اسم وبلاگ را که می شنیدم حسی داشتم شبیه قورت دادن پاستیل گوشت قورباغه لجن خوار(داریم؟؟)! این شد که مدتی دست از وبلاگ نویسی و این مزخرفات برداشتم. اما این ننوشتن بیشتر به من استرس وارد می کرد. سالها با نوشتن زنده بودم و حالا نمی شد که بنویسم. البته باز هم می نوشتم اما جسته گریخته و پراکنده. هزار و یک اتفاق جورواجور دور و برم می افتاد که اگرچه می دانستم باید از آنها بنویسم اما... نمی دانستم کجا. بالخره تصمیمم را گرفتم. تصمیم گرفتم یکی از بلاگ ها را انتخاب کنم و فقط آنجا بنویسم... به چندین دلیل که بیشترش به کسی مربوط نیست، قرعه به نام نیستی افتاد. یکی از دلایل این بود که نیستی را بیشتر دوست داشتم. جایی بود که چیزی نمی نوشتم مگر از دل برآمده باشد. گرچه چهار-پنج پست بیشتر نداشت اما با هر پستش هزار خاطره تلخ و شیرین برای من تداعی می شد. گرچه خیلی تلخ بود اما تلخی اش را مثل قهوه ترک دوست داشتم. به قول کتاب های عربی مدرسه، فوَقع ما وَقعَ. نیستی شد تنها وبلاگ من! از این به بعد فقط در نیستی می نویسم و اگرچه قول نمی دهم هر روز بنویسم اما قول می دهم بنویسم. همچنان حرمت نیستی را حفظ می کنم و چیزی نمی نویسم که از دل برنیامده باشد و لاجرم بر دل ننشیند. از این پس ماییم و غم عشق و جوانی و... |+| نوشته شده توسط منتظر در شنبه ششم تیر 1388 و ساعت 21:57 بقیه اش با ماست...
با خود بغلی سرود و تصنیف آورد * صد قصه ی بی نیاز تعریف آورد باران که شنیدنی ترین شعر خداست * دیشب به جنوب شهر تشریف آورد |+| نوشته شده توسط منتظر در یکشنبه بیستم بهمن 1387 و ساعت 22:14 خاتمی برای آمدن چه می خواهد؟*
خاتمی دو ماه پیش برای حضورش در انتخابات دو پیش شرط گذاشت: اول اینکه »بتوانم با ملت بر سر خواسته هایشان تفاهم کنم« و شرط دوم هم »امکان عملی کردن برنامه ها برای رئیس جمهوری« است. در این مدت خیلی ها در جهت متقاعد کردن خاتمی به حضور در صحنه تلاش کرده اند. امضای تومارهای الکترونیکی و کاغذی، برگزاری همایش و سخنرانی، نوشتن مقاله و ساخت ترانه و کلیپ و فیلم کوتاه و... فقط گوشه ای از این تلاشهاست. اما همه از یک نکته غافلند و آن اینکه خاتمی نگفته نمی آید که بخواهد با حرف کسی نظرش عوض شود. او مثل میرحسین موسوی کنج عزلت نگزیده و چون عبداله نوری مهر سکوت بر لب نزده که »کمپین« راه بیاندازیم برای دعوتش. او فقط شک دارد. تجربه 8سال ریاست جمهوری به او آموخته که اداره کشوری چون ایران با وضعیت منحصر به فرد سیاسی اش شرایطی می طلبد که اگر محقق نشوند رئیس جمهور چیزی بیشتر از همان »تدارکاتچی« که خود می گفت نخواهد بود. خاتمی دقیقاً این شروط را می داند و دست روی همان ها گذاشته که باید. خاتمی خوب می داند که اصلی ترین موانع رسیدن به اهداف اصلاح طلبانه اش چه هستند. اما خوب نمی داند که چگونه می توان از این موانع به سلامت گذشت. کسی اگر می خواهد به حضور خاتمی در صحنه کمک کند باید به جای ردیف کردن دلیل های ریز و درشت برای قانع کردن او، در جهت رفع این دو مانع تلاش کند. یا حد اقل به فکر راه حلی برای رفع آنها باشد. به صراحت می گویم، خاتمی اگر پاسخ این دو پرسش خود را نیافت نباید وارد رقابت شود. به دو دلیل: ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط منتظر در چهارشنبه چهارم دی 1387 و ساعت 13:25 سید باید دل شیر داشته باشد!
حضور خاتمی در انتخابات 88 بزرگترین ریسکی است که یک سیاستمدار می تواند در سیستمی [شبه] دموکراتیک تجربه کند. حضور سید محمد خاتمی در این انتخابات به احتمال زیاد منجر به نابودی او خواهد شد. چه پیروز شود و چه رقیب، خود را برنده بازی بنامد. 1. پیروزی پرجمدار اصلاحات آغازی است دوباره بر بحرانهای 9 روزه. با این تفاوت که بحران سازان فرصت 4 ساله ارزشمندی یافته اند تا در ایام قدرت، خود را برای روزهای عسرت آماده تر کنند. به این ترتیب شاید اگر لازم باشد 9 روز را تبدیل به یک روز کنند و آنچه در 8 سال ریاست خاتمی بر او گذشت را ظرف کمتر از یک سال برایش زنده کنند! اگر چنین شود –که بی شک می شود- بعید می دانم خاتمی همان یک سال را هم دوام بیاورد. یا باید به هر چه چارچوب و ساختار هست پشت پا بزند و مدنیت را حداقل برای مدتی فراموش کند و یا ... شانه خالی کند از همه چیز. کدامیک از او بر خواهد آمد؟ هیچ کدام! او نه اهل ساختارشکنی است و نه شانه خالی کردن. او خواهد ماند و خار در چشم و استخوان در گلو دم نخواهد زد. و ما قدر ناشناسان نادان ناسپاس باز بر او خواهیم شورید که بگو چه کردی؟ برای «من» چه کردی؟ آزادی «من» چه شد؟ آسایش «من» چه شد؟ کسی از آزادی و آسایش او نخواهد پرسید. او محکوم است به مظلومیت. 2. احتمال دیگر این است که نام خاتمی کمتر از رقیب (نخوانید دشمن، که خاتمی چنین نمی پندارد) از صندوق های رأی بیرون آید. شخصاً این فرض را محتمل تر می دانم که با روحیه رقیب سازگارتر است، چون: یک سؤال: آیا می توانید تصور کنید رقیب خاتمی حاضر شود شکست را بپذیرد؟ آیا رفتاری این چنین از او سراغ دارید؟ کافی است کمی منطقی فکر کنیم، او خود را محبوب ترین می داند و این ادعا را هر روز فریاد می زند. او تحمل چنین شکستی را ندارد. خود را جای او بگذارید... حقیقت این است که او از همین حالا می داند نباید قافیه را ببازد. به هیچ قیمت! او از جنس هیچ سیاستمدار دیگری جز خودش نیست. از همه مغرورتر است و آیا جز این است؟ 3. با این تئوری آقای تاج زاده که اگر نخواهند خاتمی بیاید پیش از ثبت نام به او پیغام خواهند داد مخالفم. آنها با یک تیر دو نشان خواهند زد؛ هم بر مسند قدرت خواهند ماند و هم آنچه شکست خاتمی در رقابت می نامند، که حتی در این صورت خاتمی برنده واقعی است، پایان همه چیز خواهد بود. خاتمی و اصلاحات و ...کرامت انسانی! میخ آخر! اما آیا باید پا پس کشید؟ آیا به قول یکی از دوستان این روزها، روزهای سکوت علی وار خاتمی است؟ نه! باید حسین وار ایستاد... مگر حسین(ع) نمی دانست به کجا می رود؟ اما رفت. ما گرچه نمی دانیم به کجا می رویم اما به خدا و یاریش امید داریم. اگر خاتمی حسین وار یک یاعلی بگوید تنها سرمایه مان، آبرویمان، را به او و خدا می سپاریم که توشه ی راهش باشد و تا پایان راه تنهایش نخواهیم گذاشت. از این به بعد تصمیم با خاتمی است... ثقیفه یا کربلا؟! 4. به یاد جمله ی معروف افشین قطبی می افتم: همه باید دل شیر داشته باشيم! |+| نوشته شده توسط منتظر در یکشنبه پنجم آبان 1387 و ساعت 11:50 یاری برای نجات
خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریم جناب آقای سید محمد خاتمی رقعه ای که اینک پیش رو دارید تراویده خامه آن خیل از کسانی است که با رصد تحولات کنونی می کوشند در مقام توجیه ، ضمن بیان باید های حضور حضرت عالی در عرصه انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری ، آن ها را به این صورت به رشته تحریر در آورند: باید اول: صیانت از دیانت، باید دوم: حفظ عزت ملت، باید سوم: دفاع از جمهوریت، باید چهارم: پاسداشت اخلاق و سیاست، باید پنجم: اصلاح وضع معیشت، باید ششم: حراست از حریت و عدالت، باید هفتم: عقلانیت و مدیریت بر اساس همین بایدهاست که حالا آمدنت را نه زمزمه می کنیم که فریاد می زنیم، ما نیز هنوز بر همان عهد پیشین استواریم، ایران و ایرانی را لبخندی نیاز است و پیمودن همان راهی که آغازش با تو بود، بایداین گام برداشت اما استوارتر. اگر اردیبهشت سال ١٣٨٠ گفتی که تشخیص مردم برایت مهم است، بار دیگر ما تشخیص خود را اعلام می کنیم و براین اعتقاد خود راسخ هستیم که خاتمی همان خاتمی است و مردم هم همان مردم فقط زمانه سردرگم است و بی برنامه که با یاری خدا، خاتمی و مردم قطار ایران به ریل اصلاحات بازمی گردد. |+| نوشته شده توسط منتظر در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 و ساعت 12:44 |
|







